گنجینه ای از واژه ها، جملات، اشعار، نصایح و ادبیات زیبا و دلنشین پارسی
عاقبت شخصیتهای کارتونی آلیس شوهر کرده، دو تا بچه ام داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان 50 متری ساده آن شرلی آرایشگر معروفی شده تو جردن و توی چند تا محله بالا شهر شعبه زده حسابی جیب مردم و خالی میکنه به اسم گریم و رنگ موهای عالی بامزی یه خرس بزرگ شد و شکارش کردن! شلمان هنوزم خوابه! بل که طفلی خیلی وقته مرده و سباستین هم تا جائی که خبرش رو دارم شیشه مصرف میکنه پت پستچی بازنشسته شده و الانم تو خونه سالمندان منتظر مرگشه! بنر رو یادتونه؟ پوستشو توی خیابون منوچهری 30 تومن می فروختن! بالتازار و زبل خان آلزایمر گرفتن تام سایر حسابی با کلاس شده چند وقت قبل توی ونک دیدمش موهاشو مدل جوجه تیغی درست کرده بود! تام و جری دوتا دوست صمیمی شدن! تنسی تاکسیدو هم که باید دیگه وقت بگیری تا ببینیشون برج میسازن که بیا و ببین تن تن توی یه روزنامه خبرنگار بود، الان تو زندانه! جیمبو رو از رده خارج کردن (اینو دقیقن نمی دونم, شایدم اجاره دادنش به ایران ایر!!) چوبین خیلی وقته که مادرش و پیدا کرده و دنبال یه وامه تا ازدواج کنه! حنا خانوم دکتر شده, مادرشم از آلمان برگشته کنارش! خپل رو از باغ گلها انداختنش بیرون اونجا یه برج 100 طبقه ساختن! چند روز پیش کنار یه سطل آشغال دیدمش، خیلی لاغر شده! خانواده دکتر ارنست همسایه مونن هر سه تا بچه هاش رفتن، زن دکتر خیلی مریضه! رابین هود رو تو اسلامشهر گرفتنش، به جرم شرارت! هفته دیگه اعدامش می کنن! کایوت بالاخره رود رانر رو گرفت ولی از شانس بدش آنفولانزای مرغی گرفت و طفلی اونم مرد! هیچکی نفهمید گالیور عاشق فلورتیشیاست! اینو وقتی فهمیدن که خودش رو دار زده بود و در نامه ای که از خودش بجا گذاشته بود، نوشته بود سندباد یک وبلاگ نویس شد و سفر نامه اش رو توی وبلاگش نوشت اما بعد، دولت اونو به جرم اینکه با نوشتن سفرنامه اش قصد تحریک مردم و کودتا داشته زندانیش کردن البته در اعترافات تلویزیونی هم مجبورش کردن که جرمش رو به گردن بگیره لوک خوش شانس ساقی محله مونه! مارکو پولو تو میدون راه آهن یه میوه فروشی زده میگن کارش خیلی گرفته! گربه سگ عمل کردن و جدا شدن! ملوان زبل تو کار قاچاق آدمه! آقای پتیبن تو میدون شوش یه بنکدار کله گندس! معاون کلانتر ارتقای شغلی پیدا کرده داره میشه رئیس پلیس! آقای نجار مرده و از وروجکم خبری نیست! پت و مت حالا دیگه دوتا آقای مهندسن! گوریل انگوری رو گرفتن و انداختن توی یه قفس توی باغ وحش، بعد هم از بس بهش کم غذا دادن که طفلی مرد ای کیو سان کراکی شده و مخش تعطیل تعطیله! هایدی یه پزشک ماهر شده و چشمای مادر بزرگ و عمل کرد پینوکیو رو که دیگه چی بگم؟ خودتون خوب میدونین دروغاشو که کم نکرد زیاد هم کرد و زرنگی کرد و رفت توی کار سیاست و حالا هم که رئیس جمهور شده نل افسردگیش خوب شد و داستان زندگیشو به زودی چاپ میکنه! پلنگ صورتی هم رنگش رو عوض کرد شده پلنگ سبز و پیوسته به جنبش سبز راستی بابا لنگ دراز هپاتیت C داره واسش دعا کنید! مادر ایکاش که در نطفه مرا میکشتی چه لجنزار کثیفی است حیات چشمه هایش همه خون نهرهایش همه اشک سروهایش همه دار برگهایش همه آلوده به سرب مرغهایش همه جغد نغمه هایش همه فریاد و فغان دشتهایش همه در آتش و خون آهوانش همه گرگ قصه هایش همه تلخ روزهایش همه طوفانی و سرد جامه هایش همه تن پوش عزا مردمانش همه شولای سیاه همه جا وحشت مرگ همه سو مویه و آه نوعروسان همه در حجلۀ خاک پسران جامۀ سرخ سرشان زینت دار به دهان سرب مذاب جای هر هلهله و ولوله ای، طبل و شیپور عزاست شب سیاه است سیاه خبر از روشنی فردا نیست مادر ایکاش که در نطفه مرا میکشتی چه لجنزار کثیفی است حیات که تعفن همه از هرطرفش میبارد مادر ایکاش در آن لحظه که در بحر هوس غوطه ور در سخن عشق پدر روی بالین هوس نقشۀ زندگی بی سر و سامان مرا میکشیدی سیل و طوفان و بلا، کنف یکونت میکرد کاش از آن بستر نفرین شده ات دست تقدیر برونت میکرد تف براین قسمت و این تقدیرم مادر ایکاش که در نطفه مرا میکشتی بهار، شورانگیز و سرشار از لطافت است شاید تجسمی است پُرشکوه از ذوق شاعران خوش قریحه تابستان پُرنعمت و حاصلخیز است با یک زیبائی گستاخ، نافذ و مهاجم زمستان پیری است تسلّی بخش و پُر تجربه امّا من پائیز را و تنها پائیز را با شور عاشقانه دوست دارم پائیز در چشم من همچون عروسی است که با افسون طبیعت هرلحظه برهنه و برهنه تر می شود هر بهار رنگ و بوی مخصوص به خود را دارد و هر خزان، حزن و اندوه خاص خود را و هیچ کدام جایگزین آن دیگری نمی شود نه خزان می تواند لباس زیبای شکوفه ها را در بر کند و همراه نسیم به عطرافشانی بپردازد و نه بهار سرسبز می تواند جامه ی زرد خزان به تن کند آنهايی كه رنگ پريدگی پاييز را دوست ندارند نمیفهمند كه پاييز همان بهار است كه عاشق شده است زرد است که لبریز حقایق شده است سرد است که با درد موافق شده است عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی پائیز بهاریست که عاشق شده است دوست داشتن رو باید از برگ آموخت وقتی زرد میشه، وقتی میمیره وقتی از درخت جدا میشه، باز هم پای همون درخت می افته زيبا ترين گل با اولين باد پاييزی پرپر شد با وفا ترين دوست به مرور زمان بی وفا شد اين پرپر شدن از گل نيست از طبيعت است و اين بی وفايی از دوست نيست از روزگار است آنهایی که از ایران رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت دریافت نامه از آن هایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند آنهایی که در ایران مانده اند هر روز… نه… یکروز در میان، ایمیلشان را چک می کنند وازاینکه نامه ای از آنهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید آنهایی که رفته اند منتظرند تا آنهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند، فکر می کنند که حالا که ازجریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند آنها باید تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند به رابطه شان از دور ادامه بدهند یا نه آنهایی که مانده اند منتظرند که آنهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند، فکر می کنند شاید آنهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند آنهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا در تنهایی بخورند، فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند آنهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند، فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گُل می گویند و گُل می شنوند و از آن غذاهایی می خورند که توی کتاب های آشپزی عکسش هست آنهایی که مانده اند فکر می کنند که آنهائی که رفته اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ می روند، خرید می روند… و خلاصه دارند با هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که در ایران مانده اند را فراموش کرده اند آنهائی که رفته اند فکر می کنند آنهائی که مانده اند هنوز دارند به دید و بازدیدهایشان و رفت و آمدهای فامیلی ادامه میدهند و هر شب با هم هستند و هیچ شبی را تنها نمی گذرونند و آنهائی را که رفته اند را فراموش کرده اند و هیچ به یادشان نیستند آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که پلیس با نگاه تحقیر به خارجی ها نگاه میکند، فکر می کنند که آن جهنمی که تویش بودند حداقل کشور خودشان بود. حداقل احساس نمی کردند طُفیلی هستند آنهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دخترها را سوار ماشین می کند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را محترمانه تحویل می گیرند آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند آن ور دنیا حال می کنند و فوراً یک قلم برمی دارند و اسم آن وری ها را خط می زنند آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند
آنهایی که مانده اند می خواهند بروند آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند آنهایی که مانده اند از آن طرف، مدینه فاضله می سازند آنهایی که رفته اند به کشورشان با حسرت فکر می کنند اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند: آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند کاش دنيا اینقدر با ماها نامهربان نبود!!! One flower can wake the dream یك گل می تواند بهار را بیاورد One song can make a moment یک قطره آب می تواند تشنه ای را نجات دهد One tree can start a forest یك درخت می تواند آغاز یك جنگل باشد One bird can herald spring One smile can begin a friendship یك لبخند می تواند سرآغاز یك دوستی باشد One star can guide a ship at sea یك ستاره می تواند كشتی را در دریا راهنمایی كند One speech can frame the goal One vote can change a nation یك رای می تواند سرنوشت یك ملت را عوض كنند One sunbeam can light a room One laugh can wipe out the gloom One kindness can create the hope The hope can delay the death یک امید می تواند مرگ را به تاخیر بیندازد One sentence can increase the knowledge یك سخن می تواند دانش شما را افزایش دهد One heart can know what's true یك قلب می تواند حقیقت را تشخیص دهد One life can be a difference life یک زندگی می تواند متفاوت باشد اولین روز دبستان بازگرد کودکی ها شاد و خندان باز گرد باز گرد ای خاطرات کودکی بر سوار اسب های چوبکی خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن مانا ترند درسهای سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود درس پند آموز روباه و خروس روبه مکار و دزد و چاپلوس روز مهمانی کوکب خانم است سفره پر از بوی نان گندم است کاکلی گنجشککی باهوش بود فیل نادانی برایش موش بود با وجود سوز و سرمای شدید ریز علی پیراهن از تن می درید تا درون نیمکت جا می شدیم ما پر از تصمیم کبری می شدیم پاک کن هایی ز پاکی داشتیم یک تراش سرخ لاکی داشتیم کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هایش درد داشت گرمی دستانمان از آه بود برگ دفترها به رنگ کاه بود مانده در گوشم صدایی چون تگرگ خش خش جاروی بابا روی برگ همکلاسیهای من یادم کنید باز هم در کوچه فریادم کنید همکلاسیهای درد و رنج و کار بچه های جامه های وصله دار بچه های دکه سیگار سرد کودکان کوچک اما مرد مرد کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود و تفریقی نبود کاش می شد باز کوچک می شدیم لااقل یک روز کودک می شدیم یاد آن آموزگار ساده پوش یاد آن گچها که بودش روی دوش ای معلم نام و هم یادت به خیر یاد درس آب و بابایت به خیر ای دبستانی ترین احساس من بازگرد این مشقها را خط بزن
دنیا دنیا امید عید زیبا بود و امید عیدی گرفتن خرداد زیبا بود و امید سه ماه تعطیلی پاییز زیبا بود و امید دیدن دوباره همکلاسیها این سال دیگه میریم راهنمایی دو سال دیگه میریم دبیرستان یکسال دیگه دیپلم... و مدام این جمله روی زبونمون بود وقتی بزرگ شدم... وقتی بزرگ شدم... با هر نوبرانه چشمها رو میببستیم و آروز میکردیم چقدر آرزو داشتیم... دنیا دنیا امید... روزی که نوبرانه زردآلو بود چشمها رو بستم و خواستم در دل آرزوئی بکنم هیچ چیز از دل به زبان نیامد و فهمیدم که بزرگ شدم. چشمم رو باز کردم و نوبرانه زرد آلو در دستم و من بیآرزو. چقدر بزرگ شدن درد آور بود بزرگ شدیم و هیچ نشد....…. حالا از مهر تا خرداد هر روز مثل دیروز و از خرداد تا مهر امروز مثل دیروز هر سال که گذشت هیجان ها کم تر و کم تر شد سالها تکراری تر کار و کار و کار برای هیچ آرزو ها حسرت شد و ماند و بیمهایی که داشتیم که به روزمرگی دچار نشیم، شد زندگی و فهمیدیم که زندگی چیزی نیست جز همانی که بزرگترها داشتن و ما میترسیدیم از دچار شدن بهش آخرین بزنگاه بود بزرگ شدن. دیگه میتونستیم از خیابانها رد بشیم ردشدیم بارها و بارها و بی پناه خوشا روزهایی که نمیتوانستیم و دستهایمان را به دست بزرگ و نرم پدرمیدادیم و طعم تکیهگاه را میچشیدیم بزرگ شدیم و همه شبها به تنهایی گذشت و خوشا شبهایی که به بهانه مریضی و ترس به تختخواب بزرگ و نرم پدر و مادر میلغزیدیم و خوش می خوابیدیم بزرگ شدیم و دستها به جیب رفت و روبروی دستگاه بی حس و سرد عابر بانک پول میگیریم و چه کیفی داشت ده تومانی و پنجاه تومانیهایی که از دست پدر میگرفتیم با لبخند. دیگه نه امیدی به سال دیگه نه به خرداد ونه به مهر. تا بچه هستيم، بزرگ شدن چه اميد شيرينی است و اما وقتی بزرگ میشویم، بچه گی چه حسرت بزرگی است
ای باد، مُردم از این های هویی که براه انداخته ای و شب تنهائیم را با وحشت درآمیخته ای تورا به خدا ناله مکن، زوزه مکش ای پروانه، ای بیچاره تر از من، تو دیگر چرا؟ بر گردِ این شمع نیمه سوخته بدنبال چه میگردی؟ من که جشنی برپا نکرده ام امشب، شب پایکوبی و رقص نیست تورا به خدا آرامم بگذار، برو با توأم ساعت، تو هم بس کن حداقل امشب را هیچ لزومی نیست که گذشت عمر را به یاد من بیاوری هر شب گفتی و گفتی، کوبیدی و کوبیدی که چه؟ با یادآوری، نه گرسنه ای سیر شد و نه برهنه ای به جامه ای رسید ساعت، تورا به خدا، مُردم، خاموش، دم مزن قلم، تورا دیگر چه میشود؟ چرا هیچ نمی نویسی؟؟ با این شب وحشت، شب سرسام، که منو در گور تنهائی خویش به فغان کشانیده، چه کنم قلم؟
ای دوست دیرینۀ من هر سال، 20 شهریور که میرسید، تو خود، ازتولد وتبریک وشادی وامید وتمام اینها، می نوشتی ومرا در تنهائی دهشت انگیزم شاد میساختی حال چه شده که اینبار خود که هیچ نمی نویسی هیچ، با من هم همراهی نمیکنی که در این شب هر آنچه که حس میکنم را بنویسم!!؟؟
نزدیک به 25 سال است که تو، همدم و تنها رفیق لحظات تنهایی من بوده ای.. جوهر تو، قبل از آنکه اشک من در هجوم غمها فرو افتد، بر روی کاغذ می لغزید اگر مرد گاریچی ای، پای اسبش در گِل فرو میرفت چه زود از فرزندش مینوشتی که شب، نانی برای خوردن ندارد تو را به خدا به من بگو که تورا چه میشود؟؟ ای رفیق 25 سالۀ من، این رسیده به مرز جنون را، تو دیگر با او ساز مخالف مزن بنویس جون من بنویس که آریان در سالگرد 40 سالگیش، جشنی نخواهد گرفت با هیچ دوستی، هیچ آشنائی، و با هیچ غریبه ای، به کافه ای نخواهد رفت به جای اینکه فردا 40 شمع را خاموش کند بنویس که 40 شمع را به یاد تمامی خواهران و برادرانش، که در راه آزادی سرزمین پارس به خون غلتیدن، روشن خواهد کرد و در ماتمکده ی خویش بازهم با تمام امید سرودِ ای ایران ... سر خواهد داد بنویس که این آریائی، این شاعرِ مادر مردۀ بی پدر، این طعم هجرت کشیدۀ دربدر، این با غم درآمیختۀ پا تا به سر، تمامی پائیزهای عمرش را شمرد تا به بهار آزادی سرزمینش برسد، که نرسید!! قلبش، همراهِ پای برادران هم سرزمینش روی مین رفت، تا آزاد نفس بکشد، که نکشید!! بنویس که از جور و ظلم دارا، در کنار سارا و دیگر خواهران هم سرزمینش که برای یافتن تکه نانی تنِ خویش میفروختند، ناله سر داد و گریست بابا نان داد را آموخت، بابا نان نداد را، دید!! قصه های هزار و یک شب را خواند ظلم های هزار و یک روز را دید!! در کنار مادران و پدران،خواهران و برادرانی که در بالای دار جان دادند بنویس که آریان، هزاران بار جان داد آه قلم، آه ه ه ه ه تورا به حرمت جوهرت قسم بنویس که این بیچاره در سالگرد 40 سالگیش مرگش را لحظه شماری میکند تا بمیرد و هم سرزمینش را که در خون میغلتد، نبیند آه قلم، این بغض نترکیده ام را اینبار، امشب، همین لحظه، میخواهم رهایش سازم تورا به جای جای سرزمینم قسم بنویس که در دل شوریده حالم چه میگذرد بنویس که از جور سرنوشتی که اشتباهن از سرم گذشته در این شب سرسام گرفتۀ پُرازوحشت، تیک تیک ساعت از رنگ و روی رفتۀ اتاقم مرا به یاد فریادهای جگرخراشِ هزاران هم وطنم می اندازد، که در پشت میله های زندانِ سیاهِ حاکم بر سفیدی، برای رسیدن به آزادی قطرات خونشان را نثار خاک وطن میکنند بنویس که آن مرد در باران آمد، اما از راه زندان، با نعش فرزندش بر روی دوش!! اما با امیدی تازه و خشمی سوزنده آه قلمم، خوبم، همراهم، بنویس که آریان با تمام شرمنده گی، آخرین دلنوشته اش را، غمگینانه سرود: شرمت باد تورا ای آسمان که در زیر سقفت به دار می آویزند انسان را !!! و از تو نه اشکی می چکد نه صدائی بر می آید ننگت باد تورا ای زمین که در آغوشت به باران سنگ می گیرند انسان را !!! و از تو نه لرزشی بلند میشود نه صدائی بر می آید مرگم باد مرا که در کنارم فقر به کامِ خویش میکشد انسان را!!! و از من نه دستی دراز میشود نه صدائی بر می آید آریان دلتنگم و بارونی، غمگینم و زندونی آزرده دلم بانو، بانو تو که میدونی ای گمشده درتقدیر، از دلهره سرشارم این فصل شکفتن نیست، وقتی تورو کم دارم از غربت بین ما، انگار نمیترسی دلواپسم از دوریت، میدونی و میپرسی من کوه ترین بودم، تقدیر تو آبم کرد اندوه منو بشناس، بانو به خودت برگرد تکرار یه کابوسه، هر لحظه و هر روزم با وحشت تنهائی، می سازم و میسوزم از همهمه میترسم، میترسم از این مردم میترسم از این کابوس، از این من سردرگم شاید که تو حق داری، من کوچۀ بن بستم بی پرده بگم بانو، از دست خودم خسته م میترسم از این غربت، از این غم شاعرکش دلتنگ تو میمونم، بانو به سلامت خوش میخوام که با هر نفسم بگم تویی هم نفسم بغض تو رو داد بزنم بگم تویی هر نفسم می خوام که با ترانه هام قفل سکوتو بشکنم تو هم صدامو بشنوی منم صداتو بشنوم میخوام بگم تو بهترین ستاره بخت منی میخوام بگم که خواستمت ، تموم دنیای منی میخوام که هر شب واسه تو ستاره ها رو بشمرم ماه و ستاره واسه چی، هر چی تو خواستی بشمرم میخوام که بغض سینه مو درد تو درمون بکنه دردمو درمون نکنه، شاید که آرومم کنه میخوام که با برق نگات خورشیدو ویرون بکنم میخوام که با بغض صدات رعدو پریشون بکنم میخوام بگم عزیز من، صبرو قرار من تویی صبرو قرار تو منم، عمرو نیاز من تویی میخوام که خواستن تورو با گریه فریاد بزنم عشق و نیاز این دل و تو سینه فریاد بزنم میخوام بگم دوسِت دارم، تموم حرفام همینه بگم فقط تورو دارم، تموم حرفام همینه ...... یک نکته کوچیک عرض کنم در زیر هر نوشته اگر اسمی از من نبود، یعنی نوشته از خود من نیست ...... ناامیدیم ولی پر از امید می دانیم که این بار می شود نه مثل سی سال قبل نه مثل صد سال قبل انگار یک حسی به ما نوید می دهد که این بار رنگ و بویی دیگر است این بار مائیم خود ایرانیم نه متمسک به رهبری مقتدر که بعد از پیروزی بر ما اقتدار یابد و صدایمان را در گلو بشکند نه متوسل به مذهبی که با نام خدای آن در سوله های سی متری شصت نفرمان را ایستاده بفشارند و نوبتی قربه الی الله سینه هایمان را بشکافند نه امیدوار به جریانی که برای رسیدن به اهداف خود ما را قربانی خود کند اینک مائیم خود ایرانیم از متن جامعه منم، تویی و میلیونها من و تو نترس، که من شبها به امید صدای تو جرات می یابم هرچند نمی بینمت هرچند نمی بینی مرا ناامیدیم ولی پر از امید خسته ایم ولی پر از نشاط می خوانمت در سطور وبلاگها و نوشته ها می شنوم صدایت را در صدای بوقهای ممتد ماشینها که به خشم و اعتراض به دیدن گاردهای ویژه میدان ونک بلند شده اند من نیز یکی از آنهایم تو نیز یکی از آنهایی می دانم که هستی و منتظر می مانم تا روزی که نقابهای سبزمان را بگشاییم و لبخند شادی و پیروزی را به یکدیگر هدیه بدهیم ایران از آنِ ماست صبر کن و زنده بمان تا سبزش کنیم و آباد بهوش باش عمر سوار بر پشت زمان به سرعت و شتابان می گذرد برای آنکه عمر طولانی باشد باید آهسته زندگی کنیم از آهسته رفتن نترس از بی حرکت ایستادن بترس گذشت زمانه تحولات زیادی در زندگی بوجود می آورد که من و تو هم از آن مستثنی نیستیم در ارتباط انسانها با هم همیشه وابستگیها ارزشها را تعیین می کنند بعضی جملات سرنوشت سازند ومی توانند مسیر زندگی انسانها را تغییر بدهند حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد بعضی چیزها را نمی توان گفت و بیان نکردنش بهتر است جملات خوب مثل بازیگران خوبند! تاثیرشون فوق العاده است همۀ کسانی که با تو می خندند دوستان تو نیستند منشأ جاذبۀ هر معشوقی را می توان در خیال و پندارِ عاشق او جستجو کرد بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه آنچه بدان مینگری فرصت کوتاهی میان غم هاست که نامش خوشبختی است هرکار بی مشورت، بدفرجام خواهد بود طوری زندگی کن و گونه ای تفکر کن که امروز به آن فردائی که دیروز آرزویش را داشته ای رسیده باشی زندگی کوتاه است و مرگ دراز زندگی رگباری گذرا بیش نیست انسان هم مانند یک ماشین است و تا یک پیچ آن سست میشود تنظیمش به آسانی بهم می خورد به جای اینکه روحمان را متوجه خداوند بکنیم به حقارت های زمینی چسبیده ایم دنیا به راستی یک معجزه است وقتی چشم باز میکنیم کوه ها را می بینیم و ابرها را و باران را که میبارد و هنگامی که چشم می بندیم آفرینندۀ کوه و ابر و باران را كاش می شد كه به انگشت نخی می بستیم تا فراموش نگردد كه هنوز انسانیم!!!!! گاهی سکوت کنیم شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشه شادیِ خود را به هيچ كس و هيچ چيز وابسته نكن تا هميشه از آن برخوردار باشی انتظار نداشته باش هميشه آنچه در اطرافت اتفاق می افتد مطابق ميل و خواسته ات باشد هنگام عصبانيت، هيچ تصميمی نگير از سختی ها و مشكلات زندگی استقبال كن و با غلبه بر آنها به خود پاداش بده اجازه نده كه اتفاقات ناخوشايند روحيه ات را خراب كند با بحث كردن بی نتيجه انرژی خود را هدر نده انتظار نداشته باش با منفی نگری جسمی سالم داشته باشی از هيچ كس و هيچ چيز توقع نداشته باش تا با خود مهربان نباشی نمی توانی مهر بورزی قبل از مطمئن شدن در مورد هيچ چيز قضاوت نكن شادی را علت باش نه شریک غم را شریک باش نه سبب قدرت تکان میدهد اما تکان نمی خورد هر کسی میتونه یک دوست خوب باشه امّا یک دوست خوب نمی تونه هرکسی باشه یا سخنی داشته باش دلپذیر یا دلی داشته باش سخن پذیر این انسان نیست که با اصالت زائیده می شود این اصالت است که زائیدۀ انسانهای بزرگ است "شاد بودن" بزرگترین انتقامی ست که میتوانی از زندگی بگیری در زندگی دو نفر باش برای خودت زندگی کن برای دیگران زندگی باش همچون دریا باش که اگر کسی به سویت سنگی پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی
تو ممكن است که در تمام دنيا فقط يك نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنيا هستی کاش قلبم درد پنهانی نداشت چهره ام هرگز پريشانی نداشت بر گهای آخر تقويم عشق حرفی ازيک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سخت عشق را ساده پيمود و قربانی نداشت هرگز وقتت را با كسی كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران هيچ كس لياقت اشكهای تو را ندارد و كسی كه چنين ارزشی دارد باعث اشك ريختن تو نمی شود در فصل تگرگ عاشقت می مانم با ریزش برگ عاشقت می مانم هر چند تبر به ریشه ام می کوبی تا لحظه ی مرگ عاشقت می مانم عده ای مثل قرص جوشانند در ليوان آب كه بياندازيشان طوری غليان كرده و كف می كنند كه سر میروند اما كافی است كمی صبر كنی بعد می بينی كه از نصف ليوان هم كمترند هميشه افرادی هستند كه تو را می آزارند با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسی كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكنی وقتی با عشق به ديگری بنگری او والا ميگردد و منحصر به فرد عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر و بزرگ کردن یک نفر به اندازه دنیا نه دل در دست محبوبی گرفتار نه سردرکوچه باغی بر سر دار از اين بيهوده گرديدن چه حاصل؟ پياده می شوم ، دنيا نگهدار . . . در سراشیبی زندگی جستجوگر راه خوشبختی ام در تنگناها در جستجوی رؤیای رسیدنم راهی که مسیر پرپیچ و خم را در راه رسیدن به آرزوهای دیرینه ام نشانم دهد و بدانم که با گذشتن از این کویر سوزان به تو ای همیشه سرسبزی و بهار ای زندگیِ سراسر امید و آرامش به تو، آری به تو میرسم هنوز نمی دانم چگونه می توان از این کویر سوزان گذشت و به آن سرسبزی رؤیاگونه رسید تن، خمیده در اشتیاق رسیدن به خوشبختی است و دل، وصالِ رسیدن به این آرزو را در سر می پروراند ولی چرا زندگی همیشه با درد و رنج همراه است و خوشبختی چنان دور از دسترس و نا آشنا که گویا رؤیائی بیش نیست؟ رؤیائی که برای رسیدن به آن باید رنجها را به جان خرید و از سختی ها و مشکلات گذر کرد زندگی ما مثل لیمو شیرین است وقتی لیمو رو از هم می شکافیم و می خوریم در ابتدا شیرین و خوش طعم است ولی در آخر تلخ و بدمزه زندگی هم، شیرینی و تلخی دارد البته مقدار تلخی زندگی بیشتر از شیرینی اش است لذت زندگی هم به همین تلخی و شیرینیهاست اگر تمام زندگی ما با خوشی و سعادت و نیکبختی توأم باشد کسل کننده و یکنواخت می شود هیچ لذتی ندارد و بزودی برای ما پوچ می شود و یا بالعکس اگر تماماً با مشقّت باشد آزاردهنده است و برای ما کُشنده می شود پس می بینیم که هر چیزی برای خودش مکملی می خواهد اگر خوبی وجود دارد پس مقداری بدی هم چاشنی آن لازم و ضروری است و لطفش به آن است که برای حل و فصل تلخی ها چاره ای بیندیشیم و برای به دست آوردنِ شیرینی های زندگی زحمت بکشیم زندگی یک حقیقت است حقیقتی زیبا و دوست داشتنی که تضادهای آن در کنار هم رنگین کمانی از زیبائی را به ارمغان می آورد تاریکی در کنار روشنائی زشتی چاشنی زیبائی سختی همراه آسانی و مرگ همزاد تولد و رفاقتِ عجیب هر پایان با آغازی دیگر و آیا می توان این همه را تنها و تنها رؤیایی ناملموس و نامأنوس دانست؟ مگر نه آنکه ما می بینیم می شنویم، می بوئیم و حس می کنیم و اینها همه واقعیت های زندگی ماست آنچه ما را به رؤیای زندگی پیوند و رؤیای زندگی را به واقعیتها پیوند می دهد رؤیای زندگی نه خیال است و نه رؤیا رؤیای زندگی حکایت واقعیتهای زشت و زیبایی است که در پیرامون ما رخ میدهد حکایتی که شاید بارها و بارها آن را دیده یا شنیده ایم اما از کنار آن بی تفاوت گذر کرده ایم رؤیایی که برای رسیدن به آن باید رنج ها را به جان خرید آیا واقعأ رسیدن به وصال را می توان یکنواخت و در کنار دوست داشتنها پذیرفت؟ و یا اینکه برای رسیدن به آن باید استوار ایستاد و بتوان از سرسختی ها به آسانی گذشت تا به آن دست یافت زندگی یک حقیقت است حقیقتی زیبا و دست یافتنی که با پذیرش سختیها می توان خود را برای رسیدن به آن نزدیک و همیشه در آخر خود را با خوشی همراه کرد همه چیز در کنار هم لذّت بخش می شود تاریکی در کنار خود به روشنائی محتاج است و زیبائی در کنار خود، زشتی را چاشنی دارد همیشه تولد با مرگی همراه بوده وهر شروعی با پایانی همراه است و سختی همراه آسانی بوده ولی آیا می توان رسیدن به هر یک از آنها را نوعی رؤیا دانست؟ آیا می توان یافتن زندگی زیبا را محال پنداشت؟ همیشه در پایان هر طوفان سهمگینی آرامشی ابدی وجود دارد که با خود خوشی را به همراه داشته و در آخر به رؤیای زندگی حقیقت می دهد رؤیایی که با خود زیبائی و سرسبزی را به ارمغان می آورد و در کنار خود عشق و دوستیها را تداوم می بخشد پس به امید روزی که زیبائی ها را در کنار دوستیها در اختیار داشته باشیم ما زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان بیشتر خرج میکنیم اما کمتر داریم بیشتر میخریم اما کمتر لذت میبریم ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایۀ جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سوی خیابان برویم فضای بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضای درون را ما اتم را شکافته ایم اما تعصب خود را نه بیشتر مینویسیم اما کمتر یاد میگیریم بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم عجله کردن را آموخته ایم و صبر کردن را نه درآمدهای بالائی داریم اما اصول اخلاقی پائین تر کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم اما ارتباطات کمتری داریم ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر آدمهای بلند قامت اما شخصیت های پست سودهای کلان اما روابط سطحی درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر منازل رؤیائی اما خانواده های از هم پاشیده بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید زیرا هر روزِ زندگی یک موقعیت خاص است زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید زندگی فقط حفظ بقاء نیست بلکه زنجیره ای از لحظه های لذتبخش است از جام کریستال خود استفاده کنید بهترین لباس و عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید عباراتی مانند یکی از این روزها و روزی را از فرهنگ لغت خود خارج کنید بیائید تلفنی که قصد داشتیم یکی از همین روزها به یکی از دوستان یا آشنایمان بزنیم را همین امروز بزنیم بیائید به خانواده و دوستانمان بگوئیم که چقدر آنها را دوست داریم هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادیِ شما بیفزاید و یا به خنده و شادیِ دیگران بیفزاید را به تاخیر نیندازید هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد آنچنان با خود در تنهائی زیستم که فراموش کردم که تنها هستم نمی دانم از کجا آمده ایم که سر چهارراه امروز به یکدیگر رسیده ایم من و درخت باغچه و سنگریزه های کف حیاط جائی برای ندانستن خالی بگذاریم زیرا روزی پُر خواهد شد با دانشی که اکنون باورش را نداریم ای شب پرۀ زیبا که برای دوستی با چراغ به اطاق من آمده ای تو برای عمر کوتاهت چه لباس قشنگی به تن کرده ای شعر آخر را دیگران برایمان می گویند و چه فصیح و ساده است و آنرا بر سنگی مینویسند در چند کلمه ......... روز دوست من است و شب معشوقۀ من در مسیر زندگی به راه ابدیّت می رفتم و همان لحظه که کسی از من راه بهشت را پرسید من راهم را گم کردم چون فانوس دریائی مرگ سوسو می زند که ساحل از اینسوست از خاک گذشته ام و از آب به باد رسیده ام و در انتظار آتشم آه چه خواب خوبی است بیداری من تورا خواب می بینم و ستاره ها را می شمارم
چقدر باید شاعر بود تا گلی را بتوان دید تا گلی را بتوان گفت یک روز را گوئی کم آورده ام چهارشنبه بود یا پنجشنبه که یکشنبه را گم کردم و هفته را شش روزه گذراندم حرفی دارم که آنرا تا کنون ننوشته ام زیرا سفیدتر از کاغذ است گفتم به رویاهایم پناه ببرم از این رو در اتاق چرخی زدم و خرده ریزهای پراکنده را جابجا کردم از رویاهایم خبری نبود حالا میفهمم که همۀ ما از آسمان آمده ایم مثل باران و دوباره بخار خواهیم شد من خوابگزاری هستم که از بیداری خود سخن می گویم زیرا بیداری خود را خواب می بینم بر جای پای خود گام میگذارم برای یافتن خود ولی ظاهرا بیگانه ای از اینجا گذشته است هوای رفتنم هست افتان و خیزان به سوئی که نمی دانم و به جائی که جائی نخواهد بود سرنوشت من شعریست آنرا می خوانم و تکّه تکّه آنرا می نویسم
به يزدان كه گر ما خرد داشتيم كجا اين سرانجام بد داشتيم مرگ یک خواب بی رؤیاست آنچه کرم ابريشم پايان زندگی می پندارد در نظر پروانه آغاز زندگيست در طول زندگی بشر نظریات زیادی دربارۀ اوصاف عشق و پايداری نيروی خارق العادۀ عشق بیان شده است در ادبيات علاقه و دلبستگی های ما ايرانيان عشق يوسف و زليخا ، ليلی و مجنون، شيرين و فرهاد ، خسرو و شیرین و ... روايت های زيادی زبانزد است كه خوانده ايم و شنيده ايم برخی عشق را دو دسته می نامند يكی الهی و ديگری زمینی در این نظریه برخی تقدس را تنها برای عشق الهی قائلند و برخی دیگر عشق زمینی را مقدس و حتی مقدمه ای برای عشق آسمانی می پندارند برخی دیگر تنها به عشق الهی معتقدند و چیزی به اسم عشق زمینی را خطری برای عشق الهی می دانند و شاید آن را نوعی شرک بدانند و ... در کنار این نظریات نظریۀ دیگری هم مطرح است که عشق را تنها اصرار بیش از حد بر تفاوتهای یک فرد با دیگران میداند حال این تفاوت ممکن است در اخلاقیات، رفتار، ظاهر یا حتی حسی باشد که عاشق هنگام دیدن یا بودن در کنار معشوق در درون خود می یابد یکی از استدلالهای این دسته برای جملۀ "عشق تنها اصرار بیش از حد بر تفاوتهای یک فرد با دیگران است" این است که در اغلب موارد پس از اینکه معشوق برخی از ویژگی های مثبتش چه از نظر ظاهر، اخلاقیات، روحیات یا موقعیت هایش را از دست می دهد از چشم عاشق افتاده و حتی آن عشق مقدس و پاکی که به تعبیر خودشان در زندگی یا دوستیشان احساس کرده اند به اختلافات شدید یا حتی طلاق و یا کنار گذاشتن دوستی بدل می شود البته این نظریه، جالب و تا حدود زیادی واقع گرایانه است هر چند که نظریۀ کاملی نیست و شايد مقتضياتی بر آن حاكم است كه نمی توان آن را آن طور كه بايد و هست تعبير كرد چرا كه عشق آنقدر باعظمت و پرفروغ است كه وصف آن در اين مختصر نخواهد گنجيد ... شما چگونه فکر می کنید؟ دختری کنجکاو می پرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟ دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است رهروی گفت: کوچه ای بن بست سالکی گفت: راه پر خم و پیچ در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف و دیگر هیچ دلبری گفت: شوخیه لوسی است تاجری گفت: عشق کیلويي چند؟ مفلسی گفت: پر کردن شکم خالی زن و فرزند شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه شیخ گفتا: گناهی بی بخشش واعظی گفت: واژه ای بی معناست زاهدی گفت: طوق شیطان است و همين محتسب گفت: منکر عظماست قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت جاهلی گفت: عشق را چون عشق است، پس همين عشق است! پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت رهگذر گفت: طبل توخالی است یعنی آهنگ آن از دور خوش است دیگری گفت: از آن بپرهیز یعنی دور کن آتش بر دست چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم : طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم! ریاضیات عشق یک مرد زیرک + یک زن زیرک = روابط عاشقانه یک مرد زیرک + یک زن ابله = ماجرای جنسی یک مرد ابله + یک زن زیرک = ازدواج یک مرد ابله + یک زن ابله = آبستنی ریاضیات خرید مرد برای جنس یک دلاری حاضر هست تا دو دلار بپردازد زیرا به آن نیاز دارد زن برای جنس دو دلاری بیش از یک دلار نمی پردازد و تازه به آن نیازی هم ندارد معادلات و آمارها یک زن تا زمانی که ازدواج نکرده نسبت به آینده خود نگران است یک مرد بعد از اینکه ازدواج کرد نسبت به آینده خود نگران می شود یک مرد موفق کسی است که بیشتر از آنکه زنش بتواند خرج کند، پول درآورد یک زن موفق کسی است که بتواند یک چنین مردی را به تور بزند خوشبختی زن برای آنکه با مردی احساس خوشبختی کند باید او را به میزان زیادی درک کند و مقدار کمی هم دوست داشته باشد مرد برای آنکه با زنی احساس خوشبختی کند باید او را به میزان زیادی دوست داشته باشد ولی هیچ وقت در صدد درک او بر نیاید شکل ظاهر مردان به همان وضع ظاهر خوبی که شبها به رختخواب می روند از خواب بر می خیزند زنان معلوم نیست چرا ظاهرشان از شب تا صبح رو به خرابی می رود تمایل به تغییر وقتی زنی با مردی ازدواج می کند، انتظار دارد که شوهرش تغییر کند، که نمی کند وقتی مردی با زنی ازدواج می کند انتظار دارد که همسرش تغییر نکند، که می کند تکنیک مباحثه یک زن در هر مباحثه ای حرف آخر را می زند هر چیزی که مرد بعد از آن حرف آخر را بر زبان آورد، خود سر آغاز مباحثه جدید دیگری از طرف زن است ماهای سال : هخامنشی: چمن آرا, گل آور ,جان پرور, گرما خيز, آتش بيشه, جهان بخش, دژخوی, باران خيز, اندوه خيز, سرماده, برف آزر, مشکين فام. هجری شمسی به عربی: حمل(بره), ثور( گا و), جوزا(دوقلو), سرطان(خرچنگ), اسد(شير), سنبله(خوشه گندم), عقرب, ميزان(ترازو), قوس(كمان), جدی(بزغاله), دلو(ظرف آب), حوت(ماهی). رومی: آزار, نيسان, ايتار, خريزان, تموز, آساماه, ايلول, تشرين اول, تشرين آخر, كانون اول, كانون آخر, شباط. تركی: بيرنجی, ايكنده, اوچنچی, درطونجی, بشنجی, آلتنجی, يدنجی, سكنجی, طوقونجی, اوئونجی, اون بيرنجی, حفشاط. ایرانی: فروردين, ارديبهشت, خرداد, تير, مرداد, شهريور, مهر, آبان, آذر دی, بهمن, اسفند. هجری قمری: محرم, صفر, ربيع الاول, ربيع الثانی, جمادی الاول, جمادی الثانی, رجب, شعبان, رمضان, شوال, ذيقعده, ذيحجه. ميلادی: ژانويه, فوريه, مارس, آوريل, مه, ژوئن, ژوئيه, اوت, سپتامبر, اکتبر, نوامبر, دسامبر خانمانسوز بود آتش آهی گاهی ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی گر مقدر بشود سلک سلاطین پوید سالک بیخبر خفته به راهی گاهی قصه ی یوسف وآن قوم چه خوش پندی بود به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی هستیم سوختی از یک نظر ای اختر عشق آتش افروز شود برق نگاهی گاهی روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی عجبی نیست اگر مونس یار است رقیب بنشیند بر گل هرزه گیاهی گاهی چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی دل برقصد ببر از شوق گناهی گاهی اشک در چشم، فریبنده ترت می بینم در دل موج ببین صورت ماهی گاهی زرد روئی نبود عیب مرانم از کوی جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی گاهی دارم امید که با گریه دلت نرم کنم بهر طوفان زده سنگی است پناهی گاهی یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه اون یکی مداد برای آب و بابا نداره یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره یه نفر تولدش مهمونیه ،همه میان یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره
یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا یکی انقد دیده که میل تماشا نداره یکی از واحدای بالای برجشون می گه یکی اما خونشون اتاق بالا نداره یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره یکی کاغذ واسه نقاشی ابرا نداره یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره یکی طاقت واسۀ صدور ویزا نداره یکی فکر آخرین رژیمای غذائیه یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس یکی هم برای گرمای دساش، ها نداره
یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره قبل از ازدواج پسر: بالاخره موقعش شد خیلی انتظار کشیدم دختر: میخوای از پیشت برم؟ پسر: حتی فکرشم نکن! دختر: دوسم داری؟ پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز! دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟ پسر: نه! برای چی میپرسی؟ دختر: منو میبوسی؟ پسر: معلومه! هر موقع که بتونم دختر: منو میزنی؟ پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمیام؟! دختر: میتونم بهت اعتماد کنم؟! پسر: بله دختر: عزیزم! وووووووووووووو!!!!! بعد از ازدواج کاری نداره! از پایین به بالا بخون! پسر کوچکی وارد داروخانه شد به سمت تلفن رفت و شروع به گرفتن شماره ای کرد مسئول داروخانه متوجه حضور پسرک شد و مکالماتش رابه دقت گوش میداد پسرک پرسید: خانم،میتوانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های منزلتان را به من بسپارید؟ زن پاسخ داد کسی هست که این کار را برایم انجام میدهد پسرک گفت: من این کار را با نصف قیمت او انجام خواهم داد زن گفت که از کار این فرد کاملا راضی است پسرک ادامه داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه راهم برایتان جارو میکنم مجددا زن پاسخش منفی بود پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت گوشی را گذاشت مسئول داروخانه که تا این لحظه به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر…از رفتارت خوشم آمد به خاطر این روحیه خوبی که داری دوست دارم کاری به تو در این داروخانه بدهم پسر جواب داد نه ممنون من فقط داشتم عملکردم رو میسنجیدم من همون کسی هستم که برای این خانوم کار میکنه! چه زیباست که ما نیز همچون این پسرک در میان هیاهوی روزمرگی مان فرصتی را بیابیم تا آنچه را که انجام داده ایم هرچند کوچک و کم ارزش به دقت ارزیابی کرده تا همیشه بهترین باشیم... به امید بهترین ها در رویاهایم دیدم كه با خدا گفتگو میكنم خدا پرسید: تو میخواهی با من گفتگو كنی؟ من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است در ذهنت چیست كه میخواهی از من بپرسی؟ پرسیدم چه چیزِ بشر، شما را سخت متعجب میسازد؟ خدا پاسخ داد: كودكیشان اینكه آنها از كودكیشان خسته می شوند و عجله دارند زود بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می كنند كه كودك باشند اینكه آنها سلامتیشان را از دست میدهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست میدهند تا سلامتیشان را بدست آورند اینكه با اضطراب به آینده نگاه میكنند و حال را فراموش میكنند و بنابراین نه در حال زندگی میكنند نه در آینده اینكه آنها به گونهای زندگی میكنند كه گویی هرگز نمیمیرند و به گونهای میمیرند كه گویی هرگز زندگی نكردهاند بعضیها شعرشان سپيد است، دلشان سياه بعضیها شعرشان كهنه است، فكرشان نو بعضیها شعرشان نو است، فكرشان كهنه بعضیها يك عمر زندگی میكنند برای رسيدن به زندگی بعضی ها بلد نیستند که چطور زندگی کنند بعضی ها که اصلا فرصت پیدا نمیکنند که زندگی کنند بعضیها زمينها رااز خدا مجانی میگيرند و به بندگان خدا گران میفروشند بعضیها حمال كتابند بعضیها بقّال كتابند بعضیها انبارداركتابند بعضیها كلكسيونر كتابند بعضیها قيمتشان به لباسشان است بعضی به كيفشان و بعضی به كارشان بعضیها اصلا قيمتی ندارند بعضیها به درد آلبوم میخورند بعضیها را بايد قاب گرفت بعضیها را بايد بايگانی كرد بعضیها را بايد به آب انداخت بعضیها هزار لايه دارند بعضیها ارزششان به حساب بانكیشان است بعضیها همرنگ جماعت میشوند ولی همفكر جماعت نه بعضیها را هميشه در بانكها میبينی يا در بنگاهها بعضيها در حسرت پول هميشه مريضند بعضیها برای حفظ پول هميشه بیخوابند بعضیها برای ديدن پول هميشه میخوابند بعضیها برای پول همه كاره میشوند بعضیها نان نامشان را میخورند بعضیها نان جوانيشان را ميخورند بعضیها نان موی سفيدشان را ميخورند بعضیها نان پدرانشان را ميخورند بعضیها نان خشك و خالی ميخورند بعضیها اصلا نان نمیبینند که بخورند بعضیها با گلها صحبت میكنند بعضیها با ستارهها رابطه دارند بعضی ها صدای پای آب را ترجمه میكنند یعضی ها فرشته میشوند بعضی ها صدای فرشته ها را میشنوند بعضی ها صدای دل خود را هم نمیشنوند بعضی ها حتی زحمت فكركردن را به خود نمیدهند بعضی ها در تلاشند كه بیتفاوت باشند بعضی ها فكر میكنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است حق با آنهاست بعضی ها فكر ميكنند وقتی بلندتر حرف بزنند حق با آنهاست بعضی ها برای رسيدن به زندگی راحت عمری زجر میكشند بعضی ها ابتذال را با روشنفكری اشتباه میگيرند بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها كه نمیكشند بعضی ها خیلی تند زندگی میكنند بعضیها خیلی آهسته زندگی می كنند بعضی ها در تمام زندگیشان نقش بازی میكنند بعضی ها برای یک نقش، زندگی می کنند بعضی از آدمها فاصله پيوندشان مانند پل است بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ بعضی ها دنيايشان به اندازه يك محله است بعضی به اندازه يك شهر بعضی به اندازه كره زمين و بعضی به وسعت كل هستی بعضی ها هم که اصلا دنیائی ندارند بعضی ها به پز ميگويند پرستيژ بعضی ها وقتی ماه در میاد کار میکنند بعضی ها زیر ماه عاشق میشند بعضی ها با ماه غریبه اند بعضی ها عکس یارشون رو در ماه می بینند بعضی ها فکر می کنند که ماه همیشه پشت ابر میمونه بعضی ها هم ...................... بگذریم شما چطور؟ شما کدامیک از اين بعضی ها هستيد؟؟؟ زندگی سخت نیست ما سختش میکنیم دل کسی تنگ نیست ما تنگش میکنیم عشق قشنگ نیست ما رنگش میکنیم هیچ دلی سنگ نیست ما سنگش میکنیم امروز، همان فردای دیروز توست پس، فردای امروزت را دریاب آینده جایی است که اتفاقها، خواهند افتاد آینده جایی است که تو ممکن است موفق، شاد، پولدار، زیبا، مشهور، مشغول به کار، و غرق در بهترینها شوی اینها نقشه یا رویا یا چیزهای دیگر هستند اما دوباره باید بگویم که زمان حال جایی است که تو واقعاً در آن هستی و رویائی هم در كار نیست! این لحظه، همان زمانی است که از ابتدای زندگی تا به حال منتظر آن بوده ای این لحظه، همان زمانی است که بدون در نظر گرفتن هیچ چیزی باید قدر آن را بدانی مشتاق بودن، واقعاً شیرینترین چیزهاست داشتن رویا مانند برلیان میدرخشد قدر این لحظات را بدان و به هیچکس هم درباره آن حرفی نزن و اجازه نده که دیگران دربارهاش برایت اظهار عقیده کنند از زنده بودن خود لذت ببر واز اینکه قدرت و توانایی آرزو داشتن را داری استفاده کن نباید پا روی پا بیاندازی ونفسهای عمیق بکشی خوب است که هراز گاهی به خودت سری بزنی و بیاندیشی شاکر باشی که زنده هستی و به زندگیات نگاهی بیاندازی نمیتوانیم همه شادیهای آینده را در آینده به دنبالش بگردیم از آرزو داشتن و مشتاق بودن، لذت ببر یعنی که فکر کنی اگر پولدارتر بودم، جوانتر، سالمتر، عاشقتر، وابستگی کمتر، کار بهتر، فرزندان بهتر، ماشین بهتر، لاغرتر، بلندتر، موی بیشتر، دندانهای بهتر، لباسهای بهتر داشتم ... این لیست پایان ناپذیر است اگر فقط این یا آن عوض میشد همه چیز کامل میشد اینطور نیست؟ در جواب باید بگویم که متاسفانه اینطور نیست اینجوری جوابی نمیگیری وقتی که این و آن هم عوض شوند چیز دیگری پیش میآید برای مثال وقتی ناگهان خود را بهتر و بهتر ببینی تازه آن موقع به دنبال مثلا پول بیشتر خواهی بود آن موقع است که دوباره به دنبال چیزهای جدید دیگر برای خوشحال شدن خواهی بود در این لحظه زندگی کردن به این معنا نیست که مسئولیتها و وظایف خود را کنار بگذاری نه، اینطور نیست لاغرتر، بهتر، پولدارتر و بزرگتر شدن را فراموش کنید قدردان آنچه که هم اكنون دارید و همین الان از آن بهره مند هستید باشید کلید خوشبختی در اینجاست به اینکه فقط به آنچه که هستید راضی باشید همیشه کافی نیست با آنچه واقعاً هستید شاد باشید زیرا که حقیقت محض همان است من واقعی تو، همان من امروز توست من آینده هنوز به دنیا نیامده و ممکن است به دنیا هم نیاید پس جوهر امروز من واقعی، قابل لمس و استوار است رویاها عالی هستند اما واقعیت هم در نوع خود فوقالعاده است چون تحت هر شرایطی ملموس تر از رویاست سعی كنید به شكلی امروزتون رو ترسیم كنید كه ادامۀ گامهای دیروزی باشه كه با آرزوها و خواست های آینده تون رنگ گرفته رنگی كه هرگز نشانی از یكنواختی و سكون رو در خودش نخواهد داشت و از بین تمام رنگ های هستی، همواره خوشبختی و سعادت رو واضح تر و دلپذیرتر نمایان خواهد ساخت ... چند روزی است میخواهم بنویسم اما نمیتوانم واگر مینویسم هم منتشر نمیکنم برای مردمی که سینه هایشان با گلوله پاره میشود چه بنویسم؟ چه بگویم وقتی همه چیز را نگاه معصومت میگوید؟ تنها چیزی که شاید بتوانم بنویسم شرمنده گی و روسیاهی ام است که پیش تو برایم مانده مرا ببخش که نماندم مرا ببخش که جان بی ارزشم را گرفتم و گریختم مرابخش که نیستم تا یاورت باشم مرا ببخش اگر اینجا مثل مرده ها دستم از آن خاک ولایت زده ایران کوتاه است مرا ببخش که می نشینم و فیلم پر پرشدنت را میبینم تو را به جان عزیزت اینطور نگاهم نکن نگاهت آتشم میزند نفسم را میگیرد خفه میشوم نگاهم نکن نگاهت تمام زندگی ام را به آتش میکشد عزیز عزیزم کاش وقت رفتن چشمانت را میبستی... آخرین نگاهت جانم را میسوزاند مانده ام در کوچه های بی کسی سنگ قبرم را نمی سازد کسی مُردم و خاکسترم را باد برد بهترین یارم مرا از یاد برد يه پنجره با يه قفس يه حنجره بی هم نفس سهم من از بودن تو يه خاطره ست همين وبس تو اين مثلث غريب ستاره ها رو خط زدم دارم به آخر ميرسم از اونور شب اومدم يه شب که مثل مرثيه خيمه زده رو باورم ميخوام تو اين سکوت تلخ صداتو از ياد ببرم بذار که کوله بارمو رو شونه شب بذارم بايد که از اينجا برم فرصت موندن ندارم داغ ترانه تو نگام شوق رسيدن تو تنم تو حجم سرد اين قفس منتظر پر زدنم من از تبار غربتم از آرزوهای محال قصه ما تموم شده با يه علامت سوال بذار که کوله بارمو رو شونه شب بذارم بايد که از اينجا برم فرصت موندن ندارم دلم تنگ است دلم می سوزد از باغی که می سوزد نه ديداری ... نه بيداری نه دستی از سر ياری مرا آشفته می سازد چنين آشفته بازاری سبکباران ساحلها نديدند به دوش خستگان باريست دنيا مرا در اوج حسرتها رها کرد عجب يار وفاداريست دنيا عجب آشفته بازاريست دنيا عجب بيهوده تکراريست دنيا ميان آنچه بايد باشد و نيست عجب فرسوده ديواريست دنيا عجب خواب پريشانیست دنيا عجب يار وفاداريست دنيا عجب دريای طوفانیست دنيا عجب آشفته بازاريست دنیا 






الفی دیگه از هیچی نمی ترسه!
























































































































































































































![]()

![]()

































![]()

![]()


یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد


یك پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد



یك پرتو كوچك آفتاب می تواند اتاقی را روشن كند
یك شمع می تواند تاریكی را از میان ببرد
یك خنده می تواند افسردگی را محو كند



![]()












![]()
![]()
![]()

![]()
![]()




























![]()































![]()



















































![]()



![]()


![]()










![]()









![]()




![]()


![]()

گرچه ملول و خسته ام
تکیده و شکسته ام
تکیه بکن به شانه ام
تا نرسی به انتها




![]()

![]()

![]()

![]()

![]()
![]()

![]()

![]()

![]()
A drop of water can save a thirsty
One drop of blood can begin a Revolution
یک قطره خون می تواند آغاز یک انقلاب باشد
یک محبت می تواند امید بیافریند
Love can build a life
یک عشق می تواند زندگی بسازد


