تبليغاتX
زیر پوست عشق
زیر پوست عشق

گنجینه ای از واژه ها، جملات، اشعار، نصایح و ادبیات زیبا و دلنشین پارسی

 

زیر پوست عشق

 

 

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز

 

و دویدن که آموختی ، پرواز را

 

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی

 

جزئی از تو می شود

 

و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند

 

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است

 

و هر قدر که نزدیک باشی، دوری.

 

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی

 

برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی

 

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم

 

دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت

 

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند

 

زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند

 

پلنگان، دویدن را یادم ندادند

 

زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند

 

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند

 

زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند

 

که آن را به فراموشی سپرده بودند

 

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود

 

رفتن را می شناخت

 

کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود

 

دویدن را می فهمید

 

و درختی که پاهایش در گل بود

 

از پرواز بسیار می دانست

 

آنها از حسرت به درد رسیده بودند

 

و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت

 

وقتی داری در دریای زندگی سفر میکنی

 

از طوفان ها و امواج نترس

 

بگذار تا از تو بگذرند

 

تو فقط به سفرت ادامه بده و استقامت داشته باش

 

همیشه به خاطر داشته باش

 

دریای آرام ناخدای با تجربه و ماهر نمی سازد

 

جایی در قلب هر انسان وجود دارد

 

که در آن افکار تبدیل به آرزو میشوند

 

و آرزوها به اهداف بدل می گردند

 

جایی که در آن هر غیر ممکنی؛ ممکن می شود

 

تنها اگر به هدف هایمان ایمان داشته باشیم

 

چند چیز هست که برای یک زندگی شاد و موفق به آن نیاز داریم

 

اعتقادات،اهداف و آرزوها ..عشق ..خانواده و دوستان

 

و از همه مهم تر اعتماد به نفس

 

خودت را باور داشته باش

 

تنها داوری و قضاوت خدا مهم است

 

اگر مهربان باشيد، آدمها شما را به خودشيرينی متهم می کنند!

 

اما شما همچنان مهربان بمانيد

 

اگر با ديگران رو راست باشيد،

 

ديگران شما را فریب خواهند داد!

 

با این وجود چون آب زلال و صادق بمانید

 

اگر شما برای زندگی بهتر تلاش کنيد،

 

ديگران برچسب حرص و طمع به شما خواهند زد

 

اما شما سخت کوشانه به جلو رويد

 

اگر اميد به ديگران ارزانی داريد

 

شما را خوش خيال می پندارند

 

اما شما چون فانوس،به شب های تار بی اميدی بتابيد

 

اگر به شادی و آرامی برسید،

 

دیگران حسادت می کنند!

 

با این وجود شادمانی کنيد

 

و شادی هايتان را تقسيم کنيد

 

خوبی های امروزتان را فردا فراموش می کنند

 

اما شما همچنان خوب بمانيد و خوبی کنيد

 

وقتی شما چشمان خود را به اشتباه و ضعف ديگران می بنديد!

 

ديگران ممکن است شما را ساده لوح بپندارند

 

اما همچنان از کنار اشتباه ديگران بگذريد

 

سنجش های ديگران و قضاوتهای آنان مهم نیست

 

تنها داوری و قضاوت خدا مهم است

 

خداوندی که همه چيز را می بيند و می شنود

 

و همه به سوی او بازخواهيم گشت

 

 

 

 

جدا گشتم از این غافله،بدرود جهان را و شما را

مرگ بَرَد مارا یکایک،جُزآن مالک هستی خدا را

 

دل بیهوده بدین جاه ومقامها نسپارید که ای وای

عُریان بِکُند مرگ از این ثروتی که هست شما را

 

در سینه سَرائیست که گر طالب عشقید بجوئید

وانگه چوببینید خدارا،فراموش کنید قبله نما را

 

من ازدیده واز یادِ شما گرکه برفتم،غمی نیست

از خاطر مَبَرید هیچ ، خدا را و خدا را و خدا را

 

                                      آریان

 

 فوت پدرم

    دومین سوگنامه ای که در غم از دست پدرم، نوشته شد 

 

 

پدر خوب و مهربونم

 

سفرت خوش،بسلامت

 

یاد تو از خاطر من

 

نرود تا روز قیامت

 

 

 

اگه این سفرآخرنداره

 

اگه بازگشتت یه محاله

 

با منی امّا تو هرجا

 

اینو کی گفته که محاله؟

 

 

 

پدر خوب و مهربونم

 

خاطرت باشه همیشه

 

واسه من هیچ جای دنیا

 

مثلِ تو ، پیدا  نمی شه

 

 

 

هجرتت اگه تا ابد هست

 

تو اگه تا ابد  می مونی

 

توی قابِ خاطراتم

 

تو همیشه سبز میمونی

 

 

 

عمری بود که با صدات من

 

پا به فردا میگذاشتم

 

میومد غم اگه سراغم

 

دست تو دستِ تو میذاشتم

 

 

 

حالا ای پدر، تو نیستی

 

من اسیرِ غم و دردم

 

من نمیدونم کجا رو

 

پیِ تو باید بگردم؟

 

 

 

بی تو من خیلی غریبم

 

بیتو بدجّوری یتیمم

 

میونه این همه زنده

 

لحظه لحظه من میمیرم

 

 

 

روزگارم از فراغت

 

دیگه هیچ بسر نمیشه

 

شبِ تارِ پُر زِ اندوه

 

بیتو هیچ سحر نمیشه

 

 

 

اگه یک روزی یه جائی

 

دیدی از غمِ تو مُردم

 

واسه باتو بودنم بود

 

لحظه ها رو می شمردم

 

 

 

پدرم تو کاش ببینی

 

بیتو من چه حالی دارم

 

خیس و گریونه دو چشمم

 

روزگارِ تاری دارم

 

 

 

رفتنت مثلِ خزون بود

 

تارو پودم وبه باد داد

 

نفرینِ ابد به اون کس

 

کین غم و به من خبرداد

 

 

 

روزگار چقدر تو زشتی

 

قسمتم رو بد نوشتی

 

هجرت پدر چه تلخه

 

کاشکی که نمی نوشتی

 

                                      آریان 

 

 

 فوت پدرم

    سوگنامه ای که در غم از دست دادنش، نوشته شد

 

 

چند وقته گوشه گیر شدم

تو چنگِ شب اسیر شدم

خبر رسید، یتیم شدم

یک غم اومد که پیر شدم

 

توغربت وتواین قفس

غمت بابا به دل نشس

دل که نبود منتظرش

خراب شدویه هوشکس

 

مرگت بابا، فاجعه بود

زندگیمو از من ربود

شکن شکن گریه شدم

نفس نفس شدم کبود

 

خونه رو رنگ کرده بودم

تو گلدون گل،کاشته بودم

گفتی امسال، میای بابا

خودم رو، آراسته بودم

 

دل تو دلم نبود دیگه

منتظرت بودم بابا

گفتم بعد از اینهمه سال

من میبوسم دست ِبابا

 

ای روزگار بَسَم نبود ؟

اینهمه غم، کمم نبود ؟

دورازایران ، دورازوطن

غم غربت کمم نبود ؟

 

با پدرم چه کردی تو ؟

نفرین به بازی های تو

شد کمرم خم از غمش

دشمنمی انگاری تو

 

صِدام رومیشنوی بابا؟

سیاه شده برام زمان

کی بود تورواز من ربود

زمین بودش یا آسمان؟

 

ستاره ها ، ای آسمون

آهای زمین،ای کهکشون

بابا رو یکبار دیگه

به من بدین فقط نشون

 

صِدام رو میشنوی بابا؟

اینطوری بود قرارمان؟

تنهام گذاشتی چی بشه؟

بی تو نمیخوام این جهان

 

چشمهای پُر خونم ببین

آروم ندارم رو زمین

این دلِ بیچارۀ من

با رفتنت شده غمین

 

صِدام رو میشنوی بابا؟

اشکهامو میبینی بابا؟

من همونم که در جواب

میگفتی تو، جان بابا

 

چطور دلت اومد بری

چی شد یهو رفتی سفر

بیتو دارم دق میکنم

کجا تو رفتی بی خبر

 

بدادِ من برس بابا

دارم میمیرم از غمت

بی تو نفس نمیکشم

سخته که هیچ نبینمت

 

حرفی بزن جونِ بابا

میخوام صداتو بشنوم

قصّه هاتو بگو برام

میخوام دوباره بشنوم

 

پند و نصیحتات بابا

حرفات همه یادم میاد

خنده های قشنگ تو

شوخیهاتم یادم میاد

 

یادت میاد چند تا سفر

با همدیگه رفته بودیم

کاشکی بابا، تو این سفر

بازهم با هم رفته بودیم

 

چطور میشه مگه بابا

بیتو یه عمری زنده بود

زندگی داده ای به من

اصلاً بیتو نمیشه بود

 

زانو بغل گرفته ام

نشسته مویه میکنم

رفتی بابا، یتیم شدم

هرلحظه گریه میکنم

 

از وقتی که رفتی بابا

خوابی به چشمم ندارم

از بس که گریه کرده ام

اشکی به چشمم ندارم

 

ببین بابا، این پسرت

پنجه به سینه میکشه

سر میکوبه به دیوارا

آهی از سینه میکشه

 

خیلی کثیفه سرنوشت

عجب غمِ بدی نوشت

هروقت که وقتِ شادی بود

یک غم تازه ای نوشت

 

ای روزگار لعنت به  تو

ندیده ام شادی ز تو

گمشو دیگه برو بمیر

بدم می یاد از رسم تو

 

                                          آریان

 

سلام

 

درست است که تو گفتی خداحافظ

 

اما من، مثل همیشه میگویمت سلام

 

یادت باشد، یادت نرود

 

آنقدر غرق در آرزوهایت شدی

 

که فراموش کردی و هیچ ندیدی

 

که خودت آرزوی من بودی وهستی 

 

از تو مهربان تر کیست

 

که دردهایم را با او در میان بگذارم

 

و زخمهای دلم را پیش رویش بشمارم

 

از تو آیینه تر کیست

 

که هزارتوی روحم را

 

به من نشان دهد بی آنکه سرزنشم کند

 

مهربانم!

 

مرا به خاطر همه نامه هایی که برایت ننوشتم... ببخش

 

مرا به خاطر همه آوازهایی که برای تو نخواندم... ببخش

 

مرا به خاطر پنهان کردن حرفهای دلم

 

که به تو نگفته ام... ببخش

 

نازنینم!

 

صدایم را ببخش، لبهایم را ببخش، اشکهایم را ببخش

 

از تو راز نگهدار تر کیست؟؟؟

 

که سر گذشت دستهایم را برایش بنویسم

 

و از فاصله ها گله کنم

 

از تو آیینه تر کیست که قامت بر قامتش بایستم

 

و احوال دلم را بپرسم

قشنگ ترین لحظه هایم را

 

با سخت ترین دقایقت عوض می کنم

 

تا بدانی عاشق ترین پروانه ات بودم

 

ومجنون ترین دیوانه ات هستم

دیگر نه صدای پای آمدنت را می شنوم

 

و نه دلت در کنار دلم گوش به فریادهایم می دهد

 

دلم پر از گفتنی ست

 

کاش تو اینجا بودی، کاش

 

تو را از شیشه می سازد، مرا از چوب می سازد

 

خدا کارش درست است، این و آن را خوب می سازد

 

تورا از سنگ می آرد برون از قلب کوهستان

 

مرا از بید خشکی در کنار جوب می سازد

 

در آتش می گدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد

 

به سوهان می تراشد تا مرا مطلوب می سازد

 

تو را جامی که از شیر و عسل پر کرده اش دهقان

 

مرا بر روی خرمن بُرده خرمنکوب می سازد

 

تو را گلدان رنگینی که با یک لمس می افتد

 

مراــ گرد سرت می چرخم وــ جاروب می سازد

 

مرا سر می دهد تا دشت های آتش و آهن

 

و آخر در مصاف غمزه ای مغلوب می سازد

 

خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی

 

یکی را شیشه می سازد، یکی را چوب می سازد

 

ديشب در قلبم زمين لرزه ای به وسعت ٨ ريشتر اتفاق افتاد

 

آنقدر شديد كه حتی انعكاس آن را در مغزم نيز احساس كردم

 

تمام مويرگ ها، سرخرگ ها و سياهرگ های من در هم تنيد

 

درختان و ساختمانهای قلبم فرو ريخت

 

خون هم، همچون سيلی در بدنم جاری گشت

 

و هزاران بلاهای ديگر....

 

اما تو چه ساده از همه اين حوادث گذشتی

 

فقط به خاطر رسیدن يك آبادی ديگر!!!

  

ای چراغ دل تاريكم ازاين خانه مرو

 

آشنای تو منم بر در بيگانه مرو

 

شمع من باش و بمان نور ز تو اشك زمن

 

جانفشان تو منم در بر پروانه مرو

 

سوختی جان مرا آه مكن، اشك مريز

 

از بر عاشق دلداده غريبانه مرو

 

اگه می‌دونستی که قطره بارون

 

وقت دور شدن از ابرها چه حسی داره

 

اگه می‌دونستی يه بندر

 

وقت رفتن كشتيها، چقدر تنها ميشه

 

اگه می‌دونستی درخت كاج

 

وقت پر كشيدن پرنده‌ها چه غمگين ميشه

 

اگه می‌دونستی رفتنت چه آتيشی به جونم كشيد

 

اون وقت اين قدر راحت نمی‌گفتی: خداحافظ

 

اگر می دانستی که چقدر تنهايم

 

برايم اشک می ريختی

 

و اگر می دانستی که چقدر اشک می ريزم

 

هرگز تنهايم نمی گذاشتی

 

 

 

بهار، شورانگیز و سرشار از لطافت است

 

شاید تجسمی است پُرشکوه از ذوق شاعران خوش قریحه

 

تابستان پُرنعمت و حاصلخیز است

 

با یک زیبائی گستاخ، نافذ و مهاجم

 

زمستان پیری است تسلّی بخش و پُر تجربه

 

امّا من پائیز را و تنها پائیز را با شور عاشقانه دوست دارم

 

پائیز در چشم من همچون عروسی است

 

که با افسون طبیعت هرلحظه

 

برهنه و برهنه تر می شود 

  

هر بهار رنگ و بوی مخصوص به خود را دارد

 

و هر خزان، حزن و اندوه خاص خود را

 

و هیچ کدام جایگزین آن دیگری نمی شود

 

نه خزان می تواند لباس زیبای شکوفه ها را در بر کند

 

و همراه نسیم به عطرافشانی بپردازد

 

و نه بهار سرسبز می تواند جامه ی زرد خزان به تن کند 

 

آنهايی كه رنگ پريدگی پاييز را دوست ندارند

 

نمیفهمند كه پاييز همان بهار است كه عاشق شده است 

 

زرد است که لبریز حقایق شده است

 

سرد است که با درد موافق شده است

 

عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی

 

پائیز بهاریست که عاشق شده است

دوست داشتن رو باید از برگ آموخت

 

وقتی زرد میشه،

 

وقتی میمیره

 

وقتی از درخت جدا میشه،

 

باز هم پای همون درخت می افته 

 

زيبا ترين گل با اولين باد پاييزی پرپر شد

 

با وفا ترين دوست به مرور زمان بی وفا شد

 

اين پرپر شدن از گل نيست از طبيعت است

 

و اين بی وفايی از دوست نيست از روزگار است

 

 

 

آنهایی که از ایران رفته اند هر روز ایمیلشان را

 

در حسرت دریافت نامه از آن هایی که مانده اند باز می کنند

 

و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند

 

آنهایی که در ایران مانده اند

 

هر روز… نه… یکروز در میان،

 

ایمیلشان را چک می کنند

 

وازاینکه نامه ای از آنهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید

 

آنهایی که رفته اند منتظرند تا آنهایی که مانده اند

 

برایشان نامه بنویسند،

 

فکر می کنند که حالا

 

که ازجریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند

 

آنها باید  تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند

 

به رابطه شان از دور ادامه بدهند یا نه

 

آنهایی که مانده اند منتظرند که آنهایی که رفته اند

 

برایشان نامه بنویسند،

 

فکر می کنند شاید آنهایی که رفته اند

 

مدل زندگیشان را عوض کرده باشند

 

و دیگر دوست نداشته باشند

 

با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند

 

آنهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی

 

درست می کنند تا در تنهایی بخورند،

 

فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند

 

دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند

 

و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند

 

آنهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی

 

درست می کنند، فکر می کنند آنهایی که رفته اند

 

الان دارند با دوستان جدیدشان گُل می گویند

 

و گُل می شنوند و از آن غذاهایی می خورند

 

که توی کتاب های آشپزی عکسش هست‎

 

آنهایی که مانده اند فکر می کنند که

 

آنهائی که رفته اند همه اش با هم بیرونند.

 

کافی شاپ  می روند، خرید می روند…

 

و خلاصه دارند با هم کیف دنیا را می کنند

 

و آنها را که در ایران مانده اند را فراموش کرده اند‎

 

آنهائی که رفته اند فکر می کنند

 

آنهائی که مانده اند هنوز دارند

 

به دید و بازدیدهایشان و رفت و آمدهای فامیلی

 

ادامه میدهند و هر شب با هم هستند و

 

هیچ شبی را تنها نمی گذرونند و

 

آنهائی را که رفته اند را فراموش کرده اند

 

و هیچ به یادشان نیستند

 

آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره  پلیس

 

برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که  پلیس

 

با نگاه تحقیر به خارجی ها نگاه میکند،

 

فکر می کنند که آن جهنمی که تویش بودند

 

حداقل کشور خودشان بود.

 

حداقل احساس نمی کردند طُفیلی هستند

 

آنهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد

 

با باتوم دخترها را سوار ماشین می کند

 

فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان

 

مثل آدم های محترم می روند به یک اداره مرتب

 

و کارت اقامتشان را محترمانه تحویل می گیرند

 

آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند

 

حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند

 

چون دارند آن ور دنیا حال می کنند

 

و فوراً یک قلم برمی دارند و اسم آن وری ها را خط می زنند

 

آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند

 

و می خواهند خودشان را به  جریان سیاسی کشوری

 

که تویش نیستند بچسبانند

 

آنهایی که مانده اند می خواهند بروند

 

آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند

 

آنهایی که مانده اند از آن طرف، مدینه فاضله می سازند

 

آنهایی که رفته اند  به کشورشان با حسرت فکر می کنند‎

 

اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند

 

در یک چیز مشترکند:

 

آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند

 

آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند

 

کاش دنيا اینقدر با ماها نامهربان نبود‎!!!

 

 

 

 

 

One flower can wake the dream

 

یك گل می تواند بهار را بیاورد 

 

 

One song can make a moment


یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد

 

 

 

A drop of water can save a thirsty
 

یک قطره آب می تواند تشنه ای را نجات دهد 

 

 

One tree can start a forest

 

یك درخت می تواند آغاز یك جنگل باشد

 

 

 

One bird can herald spring

 
یك پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد

 

 

 

One smile can begin a friendship

 

یك لبخند می تواند سرآغاز یك دوستی باشد

 

 

 

One star can guide a ship at sea

 

یك ستاره می تواند كشتی را در دریا راهنمایی كند

 

 

 

One speech can frame the goal


یك سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص كند

 

 

 

One vote can change a nation

 

 یك رای می تواند سرنوشت یك ملت را عوض كنند

 

 

 

One drop of blood can begin a Revolution
 
یک قطره خون می تواند آغاز یک انقلاب باشد

 

 

One sunbeam can light a room

 
یك پرتو كوچك آفتاب می تواند اتاقی را روشن كند

 

 

 

One candle can destroy the darkness

 
یك شمع می تواند تاریكی را از میان ببرد

 

 

 

One laugh can wipe out the gloom


یك خنده می تواند افسردگی را محو كند

 

 

 

One kindness can create the hope

 
یک محبت می تواند امید بیافریند

 

 

The hope can delay the death

 

 یک امید می تواند مرگ را به تاخیر بیندازد

 

 

 

One sentence can increase the knowledge

 

یك سخن می تواند دانش شما را افزایش دهد

 

 

 

One heart can know what's true

 

  یك قلب می تواند حقیقت را تشخیص دهد

 

 

 

One life can be a difference life

 

یک زندگی می تواند متفاوت باشد

 

 

Love can build a life
 
 
یک عشق می تواند زندگی بسازد